تبليغاتX
سرای دیوانگان و دروغگویان!
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.
تولد بهاره است

سلام به همگی.

تولد تولد تولدم مبارک. مبارک مبارک ...............

به مناسبت تولدم می خوام مثل خیلی ها بیو گرافی یا شرح حال خودمو بنویسم:

 

یک و نیم دهه پیش بود که 25 فروردین شد. اون وقت بود که من به دنیا اومدم. البته یکی دو سال طول کشید تا خودم این مسئله رو فهمیدم. ولی دیگران از همون اولش فهمیدن.(شاید این ظریب هوشی پایین منو نشون بده)

البته من توی دوران بچگیم یه عادت بدی داشتم و اون این بود که بازی می کردم. و البته همه ی همبازی هام حدودا دو سال از من بزرگ تر بودن.ولی این زیاد مهم نبود چون چهار سال طول کشید تا این مسئله رو فهمیدم. دقیقا زمانی که همه شون رفتن مدرسه. در همین زمان بود که اطرافیان و شاید خودم کشف کردیم من استعداد وافری در زمینه ی ریاضی دارم!!!

سالانی گذشت و من می خواستم برم مدرسه که یک ماه یا شاید بیشتر(من اون موقع ماه ها رو نمی شناختم. فقط می دونستم خودم متولد فروردینم) مونده بود به فصل مدرسه که وطن رو ترک گفتیم و اومدیم اراک که در ابتدا بسیار ناگوار بود. بعد من رفتم مدرسه و تو این سن بود که چند تا چیز دیگه هم کشف کردم. اول اینکه استعدادی در زمینه ی خوش خطی ندارم(بعد از عید امسال حتی خودم هم نمی تونم خط خودمو بخونم.) دوم اینکه املا ام هم اصلا خوب نیست. و در مجموع کلا از خودکار دست گرفتن بدم می آد. درست از زمانی که کامپیوتر خریدیم این مشکلات تا حدود زیادی حل شد. حالا می تونم به راحتی همه چیزو تایپ کنم. دوران ابتدایی رو توی فقط 5 سال گذروندم که موفقیت چشم گیری بود. بعد هم به شکل قافل گیر کننده ای تیز هوشان قبول شدم که هنوز هم نمی دونم چرا. توی همین مدرسه بود که با تعداد کثیری خل و چل مثل خودم آشنا شدم که اسامی شونو افشا نمی کنم. سه سال راهنمایی بودیم و توی این سه سال با دو تا از دوستان خیلی خیلی خلم خل بازی رو به غایت خودش رسوندیم. به حدی که بین خل های مدرسمون هم انگشت نما شده بودیم.بعد باید دوباره امتحان می دادیم و از اونجا که سه سال قبلشو به جای درس خوندن خل بازی در آورده بودیم هیچ امیدی به قبول شدن نداشتم که بازم غافل گیر شدم. بعد از اینکه رفتیم دبیرستان فهمیدیم که مدرسه ی ما به جز درخت و گل و یه حیاط بزرگ و سه تا کوه که سه طرفشو گرفتن مزیت های دیگه ای هم می تونه داشته باشه. مثلا عجایبی مثل المپیاد و یا جشنواره ی الگوریتم(همون خوارزمی خودمون) رو کشف کردیم و با این که اولش هیچی نمی فهمیدیم الان به دنبال همون استعدادی که توی پنج سالگی کشف کرده بودم المپیاد ریاضی قبول شدم. در ضمن ما با بچه ها فکر می کنیم و روزی 2743 تا اختراع می کنیم که بعد معلوم می شه 3742 تاش قبلا اختراع شده و یکی شونم ثابت شده غیر قابل اجراست. مدرسه ی ما یه مزیت دیگه هم داره و اون اینه که ما رو در مقابل همه چیز مقاوم می کنه. 1- ما هر روز 30 بار از کوه می ریم بالا و می آیم پایین و 2 ساعت می دویم. در نتیجه مقاومت جسمی مون می ره بالا. -2- اینجا به ما فشار درس و تکلیف و این جور چیزا وارد می شه که یا انجام می دیم و توانایی مون می ره بالا یا انجام نمی دیم و مقاومتمون در مقابل درس می ره بالا(به عنوان مثال ما سال اول که اومدیم این مدرسه از هر 10 تا امتحان یکی شو لغو می کردیم و حالا از هر 10 تا امتحان یکی شو نمی تونیم لغو کنیم)-3- یه فشار دیگه هم توی مدرسه ی ما هست که از طرف آدمای بیرون وارد می شه. اونا تا به ما به عنوان یه آدم مغرور نگاه می کنن که در اون صورت ما رو آدم حساب نمی کنن تا حالمون گرفته بشه. یا با نگاه های ترحم امیزشون ما روانسان های بیچاره ای می بینن که زیر فشار درس به کلی عقلشونو از دست دادن و هیچی به جز حفظ کردن درس نمی فهمن(نکته ی ریزش اینجاست که ما اینجا هر کاری می کنیم به جز حفظ کردن درس.) یا نوابق مدارس دیگه که کلا چشم ندارن ما رو ببینن.(بدون شرح!!!) به این ترتیب ما در مقابل هر رفتار ناپسندی که هر انسانی با یه انسان دیگه می تونه داشته باشه مقاوم می شیم.به نظر من ما باید آخرش دیپلم استقامت بگیریم بریم انتفاضه!!!

حالا برگردیم سراغ خودم. من همیشه فکر می کردم دوست دارم تجربی بخونم. ولی با نمره های شاهکاری که امسال از زیست گرفتم فکر کنم مسیرم به طور واضح و روشن ریاضی فیزیکو نشون می ده. معمولا تا همین چند وقت پیش کتاب زیاد میی خوندم و اولین چرت و پرتی که دستم بیادو می خونم. ولی الان چند وقتیه که نمی تونم. یکی از محبوب ترین شخصیت ها از دیدگاه من هیتلره( الان همه تون یه راست می آید تو نظرات می گید آخه هتلر آدمه و نمی دونم هیتلر 6 میلیون نفرو کشت.) جدا تا حالا ندیدم کسی از شخصیت و افکار واقعی هیتلر مطلع شده باشه و از شخصیتش خوشش نیاد. شاید دلیل اینکه الان کتاب نمی خونم همین باشه که چند وقت دیگه المپیاد ریاضی دارم و رسما باید بشینم ریاضی بخونم. مثلا دیروز جمعه، 10 ساعت سر کلاس ریاضی بودم. اگه به وبلاگ ها تونم نمی آم یا آپ زیاد نمی کنم هم دلیلش همینه. دعا کنید قبول شم. مرسی. فعلا. بای

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 16:22 |